خلاصه رمان مسخ اثر فرانتس کافکا داستان درباره پسری جوانی به نام گرگور (گره‌گوار) است که‌ با پدر، مادر و خواهرش به نام گرت زندگی می‌کند. با توجه به کهنسال بودن پدر، گرگور نان‌آور خانواده است و در یک تجارتخانه کار می‌کند و برای کارش بایستی دائما با قطار به شهرهای مختلف سفر کند. یک روز صبح که گرگور از خواب بیدار می‌شود متوجه می‌شود که‌ به حشره‌ای (سوسکی) بزرگ تبدیل شده است؛ او که باید صبح زود برای کارش خودش را به قطار برساند، از پیشامد بوجود آمده شوکه شده و تلاش‌هایش برای فائق آمدن به وضعیت جدید بی‌فایده است. چون گرگور عادت داشته است که‌ شب‌ها در اتاقش را قفل کند، برای همین پدرش از پشت در به وی گوشزد می‌کند که‌ دیرش شده است؛ درنهایت گرگور موفق به انجام هیچ کاری نمی‌شود و ساعتی بعد، فردی از تجارتخانه (محل کار او) به دنبال او می‌آید. خانواده که گمان می‌کنند گرگور مریض شده است همگی به اتفاق آن مرد به پشت در اتاق او می‌آیند و از وی می‌خواهند گه در را باز کند؛ گرگور پس از تقلای بسیار زیاد در را باز می‌کند و همه از دیدن او وحشت می‌کنند؛ مادر از حال می‌رود، مردی که از تجارتخانه آمده بود فرار می‌کند و پدر با تکان دادن یک عصا در هوا او را مثل یک حیوان به داخل اتاقش هدایت می‌کند. خلاصه رمان مسخ اثر فرانس کافکا از آن روز به بعد، خواهر گرگور (گرت) مسئول غذا دادن به برادرش می‌شود و برای او سبزی پلاسیده می‌گذارد و تمیز کردن اتاق برادرش را به عهده می‌گیرد. دو ماه به همین منوال می‌گذرد و و گرگور هر بار که از اتاق بیرون می‌آید منجر به ترس و از هوش رفتن مادرش و برخورد خشن پدرش می‌شود. از آنجایی که گرگور تنها نان‌آور خانه بوده است؛ تغییر شکل (مسخ شدن) گرگور وضعیت اقتصادی خانواده را با مشکل مواجه می‌کند و با شرایط پیش آمده همه اعضای خانواده مجبور به کار کردن می‌شوند؛ از این رو، مادر برای یک مغازه لباس‌فروشی پارچه می‌دوزد، پدر در یک بنگاه مالی کار می‌کند و خواهر نیز به‌عنوان فروشنده در جایی استخدام می‌شود. با شاغل شدن گرت، مشغله‌‌اش زیاد می‌شود و دیگر وقت نمی‌کند که مانند سابق به گرگور برسد و بدون دقت و با عجله برای او غذا می‌آورد. در ادامه پدر برای تامین مخارج زندگی، یک اتاق خانه را به سه مرد اجاره می‌دهد و آنها گاهی ناهار یا شام را با اعضای خانواده گرگور صرف می‌کنند. در یکی از این شب‌ها بعد از صرف شام، گرت برای اجاره‌نشین‌ها و پدر و مادرش ویلون می‌نوازد، از آنجایی که خواهر بسیار زیبا و گوش‌نواز ویلون می‌زند، موسیقی زیبا و گوشنواز آن روی گرگور آنچنان تاثیر می‌گذارد که بی‌اختیار تا داخل اتاق پذیرایی می‌آید. با دیدن او همه چیز به هم می‌ریزد، خواهر از نواختن دست می‌کشد، اجاره‌نشین‌ها ناراحت و عصبانی می‌شوند و پدر آنها را به اتاقشان هدایت می‌کند؛ سپس خواهر با اشاره به گرگور به پدر می‌گوید: «نمی‌خواهم‌ نام برادرم را به این موجود نسبت بدهم، ما تاکنون هر چه از دستمان برمی‌آمده برای او انجام داده‌ایم، بعلاوه ما تمام روز مشغول کاریم، دیگر در خانه نمی‌توانیم این عذاب دائمی را تحمل کنیم؛ باید از شر او خلاص شویم!» گرگور پس از شنیدن این سخنان با ناراحتی و به زحمت به اتاقش بازگشته و در همان شب می‌میرد. فردا صبح خانواده از مرگ گرگور مطلع می‌شوند؛ پدر در اولین حرکت اجاره‌نشین‌ها را از خانه بیرون می‌کند. سپس پدر،مادر و خواهر گمان می‌کنند که رنج و عذابشان به پایان رسیده است و به همین خاطر تصمیم می‌گیرند که آن روز را به استراحت بگذرانند. پس به حومه شهر رفته و به تفریح می‌پردازند و درباره‌ی آینده با هم گفتگو می‌کنند؛ آینده‌ای که بدون وجود گرگوری مسخ‌شده، امیدبخش‌تر به نظر می‌رسد. اما نکات داستان مسخ که از نظر من جالب توجه بوده‌اند شامل موارد زیر هستند: قسمت ابتدایی داستان اشاره به انسان‌های عصر مدرن است که بدون هیچ تفکری، روزمرگی‌های خود را تکرار می‌کنند؛ وقتی شخصیت اصلی داستان صبح می‌بیند که به یک حشره بزرگ تبدیل شده است، بیشترین نگرانی‌اش این است که سر وقت به کارش برسد؛ درحالی که با وضع فعلی‌اش این مسئله نه مهم است و نه تحقق‌پذیر. او حتی لحظه‌ای با خود فکر نمی‌کند که در شرایط فعلی، انتخابِ درست چیست و می‌کوشد همانند هر روز، به کار روتین و روزمرگی‌های هرروزه‌ی خودش بپردازد. در این داستان به تغییر رفتار انسان‌ها در موضع ضعف و قدرت پرداخته شده است، اوایل که شخصیت اصلی داستان، تنها منبع درآمد خانه بوده است، رفتار تمام اعضای خانواده با او، توام با احترام است، اما پس از تغییر شکل (مسخ شدن) او، پدرش با وی همانند یک موجود (حیوان) بیگانه رفتار می‌کند. خواهر که در ابتدای داستان به همدردی و مراقبت از برادر مسخ شده می‌پردازد، با گذشت زمان و زیاد شدن مشغله‌اش، صراحتا می‌گوید از برادر متنفر است و آرزوی مرگ او را می‌کند؛ انگار نه انگار که گرگور عضوی از خانواده بوده است و روزگاری درآمد خانواده وابسته به او بوده است. فرانتس کافکا با چیره‌دستی و دقت تمام به بیان جزئیات در داستان می‌پردازد، لحن رسمی او به عنوان نویسنده، با موضوع کابوس‌وار داستان در تضاد است؛ گویی که او در حال روایت یک اتفاق روتین است. نقد داستان مسخ در داستان مسخ اثر فرانتس کافکا، ماجرای تبدیل شدن گرگور از یک انسان به موجود زننده ای همچون سوسک، شاید کمی اغراق آمیز و حتی مضحک به نظر بیاید. با این حال وقتی داستان را ادامه می دهیم و اقدامات شخصیت ها و احساسات آن ها بیش از قبل مشخص می شود، متوجه می شویم که هدف کافکا از این کار؛ ترسیم و بررسی بینوایی انسان است، آن هم زمانی که تغییرات محیط و شرایط یک فرد می تواند مفاهیمی همچون انصاف و محبت را دچار تغییر کند. کافکا با فضای ابسوردی که خلق می کند، نشان می دهد که در اصل این خانواده گرگور هستند که از نظر اخلاقی و روانشناسی دارای کم ترین ارزش های انسانی هستند. گرگور از نظر فیزیکی دچار تغییر شده است، اما کافکا به شکل آشکاری نشان می دهد که هویت اساسی و درونی او به هیچ شکل تغییر نکرده است. او هنوز هم احساسات و احتیاجات انسانی دارد، هنوز دوست دارد با خانواده خود و دیگر اعضای جامعه ارتباط برقرار کند و هنوز هم می خواهد مسئولیت های خود را انجام دهد. پدر، مادر و خواهر گرگور از نظر ظاهری دچار تغییری نمی شوند، اما مسخی که در آن ها صورت گرفته است عمیق تر است. چرا که آن ها نشان می دهند باورها، ارزش های یک فرد و نگرش های دیگران نسبت او، به چه راحتی ممکن است در اثر یک ایراد روانشناختی دچار تغییر شود. از همان ابتدای داستان مسخ، گرگور در قالب یک شخصیت کامل و پیچیده معرفی می شود. همچون خیلی از آدم ها، او از شغلش متنفر است، اما می داند برای حمایت از خانواده اش به این شغل نیاز دارد. او ادعا می کند که علاقه زیادی به شغل طاقت فرسای خود و فروشنده دوره گرد بودن دارد. او شغل خود را ادامه می دهد، نه تنها به دلیل حمایت از خانواده و پرداخت قرض های پدر و مادر، بلکه به دلیل این که او امیدوار است با کمک این شغل بتواند گرت خواهر خود را به یک هنرستان بفرستد، به این ترتیب خواهرش می تواند به شکل حرفه ای نوازندگی ویولن را یاد بگیرد. در همین نقطه ابتدایی داستان، به جای این که به عمق شخصیت گرگور پی ببریم، با تحلیلی از شخصیت او آشنا می شویم. از طریق این صحبت ها به متفکر بودن و مهربانی گرگور پی می بریم. با این حال در ظرف یک مدت کوتاه مشخص می شود که خانواده گرگور آن ملاحظه و مهربانی او را ندارند. در اصل، بعد از وقوع مسخ، آن ها به طور کامل انصاف و محبت خود نسبت به او را از دست می دهند. گرگور یک روز صبح از خواب بیدار شده و متوجه می شود که به یک سوسک تبدیل شده است. همچون هر انسان دیگری، او در ابتدا دچار شوک و حیرت می شود. با این حال بعد از مدتی او این شرایط تازه را قبول می کند، در اصل مجبور است که این شرایط تغییرناپذیر را قبول کند. برای تغییر اوضاع هیچ کاری از دست او برنمی آید. تنها کاری که می تواند انجام دهد این است که نگرش ها و خلق و خوی خود را با این تغییرات سازگار کند. ولی به نظر می رسد اعضای خانواده او توانایی چنین سازش پذیری را ندارند. از نظر نمادین، تبدیل شدن گرگور به یک سوسک نشان دهنده دیدگاه او نسبت به شخصیت شکست خورده اش است. او نمی تواند راهی برای ترک شغل خود پیدا کند و به دفاع از نیازها و هویت خود بپردازد، وفاداری و تعهد پذیری او نسبت به خانواده مانع انجام چنین کارهایی می شود. قضاوت خانواده گرگور نسبت به او حتی از این هم شدیدتر و تحریف آمیزتر است. آن ها در ابتدا سعی می کنند او را بپذیرند، مشخصه های ظاهری عجیب گرگور بر روی نگرش اعضای خانواده نسبت به او تاثیر می گذارد. آن ها به شکل غیرمعقولانه ای عمل می کنند، نسبت به این شرایط هیچ انصاف یا شفقتی از خود نشان نمی دهند. آن ها به نقطه ای می رسند که دیگر نمی توانند با گرگور تازه ارتباط برقرار کنند، در حالی که تنها ظاهر او عوض شده است. به شکل نفرت انگیز و غیر محبت آمیزی به او نگاه می کنند. گرگور تنها عضو خانواده است که تنها به صورت ظاهری از حالت انسانی خارج شده است. در حالی که مادر، پدر و گرت به شکل درونی از حالت انسانی خارج شده اند، مورد دوم شدیدتر و عمیق تر است. گرگور در وضعیت تازه خود، نسبت به استهزاءهای خانواده اش آسیب پذیری بیش تری دارد. پدر و مادر و خواهر او، یعنی افراد درجه اولی که باید وضعیت او را بدون هیچ قید و شرطی قبول کرده و از او محافظت کنند، بیش از همه او را مورد آزار قرار می دهند. پدرش با روزنامه و عصا او را به شدت مجروح می کند. گرگور بینوا اما همچنان مصمم باقی می ماند. او اگرچه آسیب می بیند اما چندین بار تلاش می کند به خانواده خود نزدیک شود. اما زیبایی و ویژگی های انسانی افراد او را عقب می راند. تلخ ترین صحنه داستان و جایی که در آن بسیاری از مشخصه های فردی شخصیت گرگور مشخص می شود، جایی که در آن بی انصافی و بی رحمی خانواده به نهایت خود می رسد، زمانی است که گرگور از اتاق خود به بیرون می خزد تا ویولن زدن خواهرش را گوش کند. با شنیدن موسیقی گرت است که گرگور یکی از مشهورترین نقل قول های فرانتس کافکا را بر زبان می آورد: «گویی که راه تازه ای پیش رویش باز شده بود و او را به سوی خوراک ناشناسی که به شدت آرزویش را داشت، هدایت می کرد.» او به اشتباه تصور می کند با تحسین موسیقی گرت می تواند به او نزدیک شود. اما صحنه کاملا برای طرد شدن او از سوی خانواده مهیا شده است. او در نهایت محکوم به مرگ می شود. مسخ کافکا یک داستان نمادین اغراق آمیز است که با مضمون های زیادی سروکار دارد. مهم ترین آن ها، نابودی انصاف و شفقت، حتی از سوی افرادی است که چنین انتظاری از آن ها نمی رود. دگرگونی که نصیب گرگور می شود به راستی وحشتناک است. ناتوانی اعضای خانواده در تطبیق با تغییرات صورت گرفته نشان دهنده فروپاشی کامل بنیان این خانواده است. این داستان به شکل هشدار دهنده ای به صحبت درباره ظرافت و شکنندگی مفاهیمی همچون انصاف و شفقت می پردازد کتاب پلنگ های کافکا داستان از ارائه ی گزارشی محرمانه، از دستگیری جوانانی متهم به تشکیل گردهمایی هایی توطئه گرایانه علیه حکومت، آغاز می شود. سردسته ی گروه، جیمی کانتارُویچ، همراه با برگه ای حاوی متنی به امضای فرانتس کافکا، دستگیر شده و به دلیل سابقه در انجام فعالیت های سیاسی، جهت بازجویی راهی زندان می شود. در ادامه، کتاب به وقایع غریب و رازآلود پیش از دستگیری جیمی می پردازد. و داستانی که علاوه بر خود جیمی، شامل عموی بزرگ او، بنجامین کانتارویچ، و نیز نویسنده ی مخوف آلمانی، فرانتس کافکا می شود. کتاب پرتقال خونی داستان، به حدود سال ۱۹۱۶، به زمان گیر و دار های انقلاب روسیه بر علیه تزار، و شکل گیری تشکیلات چپ گرا، بر می گردد. قهرمان داستان، جوانی به نام “بنجامین کانتاروویچ” از اهالی روستای یهودی نشین بسارابین، جایی میان روسیه و رومانی، از جوانان روستایی جذب شده توسط گرایشات چپ و حزب کمونیسم است که به خاطر ظاهرش به لقب “راتینهو” – به معنی موش – شهرت یافته. بنجامین به شدت تحت تاثیر کتاب محبوبش، مانیفست کمونیست، که توسط دوستش “یوسی”، رهبر سیاسی و فکری جوانان روستا، به او هدیه داده شده، و همچنین عقاید رهبرش، لئو تروتسکی قرار گرفته است. “راتینهو”، قهرمان جوان داستان، به طور تصادفی راهی انجام ماموریتی محرمانه از جانب شخص تروتسکی در شهر “پراگ” آلمان می شود. ماموریتی که قرار است در آن، طبق دستور العمل ذکر شده عمل کرده و نقشی در پیشروی نیرو های انقلابی داشته باشد. کتاب پلنگ های کافکا درباره کتاب کتاب با لحن شوخ و تند و گاها پرهیجان خود، به سراغ ماجراجویی نه چندان کم خطر “راتینهو” می رود و شما را سرگرم داستان جذاب خود می کند. من لوسی بارتون هستم کلیک کنید! داستانی که در آن، به خوبی جو همان سال های درگیر انقلاب و پرتنش روسیه و آلمان را بازسازی می کند و در همان لحن تند و سریع خود، شما را همراه افکار و عقاید چپ گرای “راتینهو”ی یهودی، درگیر ماجرای غریب، پرتنش و هیجان انگیز خود می کند. داستانی که در آن، پای نویسنده ی گمنام آن زمان، فرانتس کافکای غم زده و کم حرف هم به ماجرا های راتینهو کشیده می شود و همین امر، بر جذابیت و رازآلودی داستان، بیش از پیش می افزاید و ایده ی اصلی و نبوغ آمیز داستان و مفهوم نهایی و پنهان آن را، شکل می دهد. ترجمه ی روان و موزون کتاب هم به درستی با لحن تند و لذت بخش نویسنده همراه شده و کتاب را به نقطه ای والا از هیجان و تاثیرگذاری می رساند. هرچند که نیاز است از قبل با چندین اصطلاح سیاسی آشنا باشید. کتاب پلنگ های کافکا در بخشی از کتاب پلنگ های کافکا می‌خوانیم: راتینهو پرسید «شما فرانتس کافکا هستید؟ » مرد چاق افتاد به قهقهه « من؟ فرانتس کافکا؟ خدا نکند! من نویسنده‌ی مهمی هستم. این یارو کافکا پریشان‌خاطری است که نمی‌داند چه می‌خواهد. نخیر. من فرانتس کافکا نیستم. خانه‌اش همین بغل است، پلاک ۲۲٫ بعد از کمی مکث اضافه کرد ولی آنجا پیدایش نمی‌کنید چون این وقت روز سرکار است. کارمند است. می‌فهمید؟ کارمند یک شرکت. می‌دانید چرا؟ چون پول ادبیات کفاف زندگی‌اش را نمی‌دهد. البته طبیعی هم هست چون هیچ‌کس نوشته‌هایش را نمی‌فهمد . موضوع یکی از داستان هایش – فکر میکنم نامش مسخ باشد – این است که مردی تبدیل می شود به یک حشره . چیزی عجیب غریب تر از این شنیده اید ؟ باز اگر ادبیات کودکان بود ، یک چیزی . می شد فهمید . اما نخیر … ایشان برای بزرگ سالان می نویسند . چیزهایی می نویسند ظلمانی و آشفته . می دانم ، در این مورد چیزی از من نپرسیده اید اما من در مقام یک نویسنده احساس وظیفه می کنم که به مردم هشدار بدهم : مواظب این کافکا باشید ! آنی نیست که خیال می کنید. » کتاب محاکمه کافکا ۱۳۹۶-۱۰-۱۰ کتاب, نقد و بررسی ارسال دیدگاه امروز با یک اثر محبوب و شاخص از فرانتس کافکا خدمت شما عزیزان رسیده ایم رمان محاکمه که پس از مرگ نویسنده اش در سال ۱۹۲۵ انتشار یافت. ماکس برود، که دوست صمیمی و و وصی او در تمامی امور بود عنوان کرده که این رمان دست نوشته های بدون عنوان کافکا بوده که خود او همیشه از آن با نام محاکمه یاد می کرده.کافکا این رمان را ناتمام می دانست و تصمیم داشت به آن اصلاحاتی وارد نماید ولی به نظر بیشتر صاحب نظران متن ناقص کافکا هم در حکم کامل است و او توانسته از صفحه اول کتاب با مهارتی بی بدیل خواننده را به قلب داستان ببرد. این اثر همانند اکثر آثار کافکا نوعی کوشش برای بازسازی تجربه های او است و با صرف نظر از ملاحضات اجتماعی و ادبی، رمان به سبک روانشناختی خود را به خوانننده القا می کند و با توجه بسیار زیاد به سطح داستان، با خواننده به عمق ماجرا می رود. داستان کتاب جوزف کا. صبح بیدار می شود و بدون اینکه انتظار داشته باشد به جرم جنایتی که روحش هم از آن خبر ندارد، دستگیر می گردد. علیرغم این حقیقت که او توقیف شده است، به وی اجازه می دهند که مثل هر روز به سر کارش برود. جنایتی که «کا» را برای توضیح در مورد آن احضار کرده اند، در اطاق زیرشیروانی و تاریکخانه ای رخ داده که هیچ چیز در آن معین و قطعی نیست ولی همه کس از وجود «کا» آگاه است. «اگر سرت بشود این یک محاکمه است» این گفته رئیس پلیس در برابر جمعیت انبوهی از تماشاچیان است «کا» در خانه می فهمد که حتی دیدن دوست مستأجرش فرولین بورشتز کار ساده ای نیست و به شدت تحت مراقبت است. به زودی عمویش او را پیش وکیلی می برد که اتفاقاً هم مریض است و هم مشغول کار دختری به نام لنی است. وکیل دعاوی هیچ گونه کمک فوری به آنان نمی کند و فقط توصیه می نماید که «کا» تسلیم سرنوشت شود. ظاهراً سایر کوشش ها برای یافتن راه حلی مناسب، نیز بی ثمر می ماند. در کاتدرال «کا» کشیشی را ملاحظه می کند که برای وعظ آمده است. کشیش اظهار می دارد که به زندان فرستاده شده تا درباره این جریان با او صحبت کند و پس از آنکه مثال های گوناگونی از نگهبانان قانون و اهمیت حفظ آن در جامعه سخن می راند و آنقدر صحبت می کند که «کا» حتی فرصت تأیید گفته های او را ندارد، بالاخره به این نتیجه می رسد که تمام راه ها به روی او بسته شده و باید تسلیم عدالت شود. کشیش اضافه می کند: «این مهم نیست که هر چیز حقیقی را قبول کنیم، ما باید آنچه را که لازم است بپذیریم». سرانجام دو مرد چاق که لباس رسمی به تن دارند به نزد «کا» می آیند و او را تا خارج شهر برده، در آنجا کاردی در قلبش فرو می کنند. بخش هایی از کتاب داستان های کوتاه کافکا (لذت متن) در طول گفت و گو، لاشخور در حالی که نگاهش را به تناوب میان من و ارباب زاده به این سو و آن سو می چرخاند، گوش ایستاده بود. دریافتم که همه چیز را فهمیده است. به هوا بلند شد، سر را به عقب برد تا هرچه بیش تر شتاب بگیرد، سپس منقار خود را مانند نیزه اندازی ماهر از دهان تا اعماق وجودم فرو برد. پس افتادم و در عین رهایی احساس کردم که در خونم، خونی که هر ژرفنایی را می انباشت و هر ساحلی را در برمی گرفت، بی هیچ امید نجات غرق شده است. پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آن سو دست هایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گل ترد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب می خورد. در اعماق پرتگاه، آب سرد جویبار قزل آلا خروشان می گذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعب العبور راه گم نمی کرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار می کشیدم، به ناچار می بایست انتظار می کشیدم. هیچ پلی نمی تواند بی آن که فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد. برای ناپایداری هایی از این دست هم حتما نباید دلیل ملموسی وجود داشته باشد؛ در شرایط بی ثبات امروزی بیشتر وقت ها یک هیچ و پوچ، یک حالت روحی کار خودش را می کند؛ بعد هم یک هیچ و پوچ، یک کلمه می تواند کل موضوع را دوباره سر و سامان بدهد. اما ملاقات با «ن» کمی دست و پاگیر است، پیرمردی است این اواخر بسیار رنجور و گرچه هنوز خودش امور کسب را در دست دارد، اما کمتر به مغازه می آید؛ برای ملاقات با او باید به منزلش رفت و آدم بدش نمی آید این نوع انجام معامله را هرچه بیشتر عقب بیندازد. ملینا و کافکا ملینا که سیزده سال کوچکتر از کافکا بود، در اکتبر ۱۹۱۹ در کافه‌ای به نام آرکو در پراگ با کافکا آشنا شد. این کافه پاتوق اهل قلم آلمانی زبان پراگ از جمله کافکا بود. در آن‌جا جمع می‌شدند و تا دیروقت در بارۀ ادبیات و سیاست بحث و گفتگو می‌کردند. ملینا که حالا روزنامه‌نگاری صاحب‌نام شده بود، یک سال پس از این دیدار و آشنایی با کافکا نخستین نامه را به او نوشت و طی آن گفت، قصد دارد داستان‌های کافکا را به چکی ترجمه کند و این آغازی شد بر یک رابطۀ عاشقانه. ملینا چندین بار به دیدن کافکا به پراگ رفت. نامه‌نگاری‌های این دو تقریباً یک سال طول کشید. نامه‌های کافکا به ملینا را پرشورترین نامه‌های عاشقانۀ تاریخ ادبیات می‌دانند و حتی برخی براین نظر اند که می‌توان مجموع نامه‌های کافکا به ملینا را چون رمانی عاشقانه خواند. رابطۀ کافکا با ملینا از جنس و جنمی بود درست در نقطۀ مقابل رابطۀ او با نامزد رسمی‌اش فلیسه باوئر. کافکا و معشوقه اش ملینا, نامه های کافکا به ملینا کافکا و معشوقه اش ملینا بیشتر بدانید : جملات فلسفی کافکا توصیف کافکا از فلیسه در یادداشت‌های روزانه‌اش چنین است: "چهره‌ای خالی و استخوانی که خالی‌بودنش را عریان می‌کند" اما همو در نامه‌ای به دوستش ماکس برود ملینا را زنی می‌خواند: "مصمم، پر شوروشر، مهربان و معقول." کافکا که برای ندیدن فلیسه و دوری از او دست به دامن بهانه‌های گوناگونی می‌شد، وقتی ملینا در تابستان ۱۹۲۰ از کافکا خواست به دیدنش به وین برود، کافکای مبتلا به سل تعلل نکرد. به وین رفت و چهار شبانه روز با ملینا گذراند. بعدها در نامه‌ای به ملینا از آن چهار شبانه روز چنین یاد می‌کند: "دوستت دارم... چون دریایی که سنگریزه‌ای ریز در کف ِ خود را دوست دارد...." کافکا آن چنان اعتمادی به ملینا داشت که "یادداشت‌های روزانه" و رمان نیمه‌تمامش "مفقودالاثر" یا "گمگشتگان" که بعدها ماکس برود آن را با عنوان "آمریکا" منتشر کرد، در اختیار او گذاشته بود. بیشتر بدانید : «زن و شوهر» و«پل» دو داستان کوتاهِ کوتاه از فرانتس کافکا! نامه‌های ملینا به کافکا از ارودگاه‌های کار اجباری ملینا این چهارده نامه از سال‌های اقامتش در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها را در کاغذهایی به غایت نازک و خطاب به پدر و دخترش نوشته بود. نگرانی او بابت دخترش، تلاش برای آشتی با پدر، سرنوشت یهودیان و ترس از سانسور در آن‌ها به روشنی به چشم می‌خورد. ملینا مرتب به دختر تازه بالغ‌اش یانا که نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می‌کرد، سفارش می‌کرد که حرف‌شنویی داشته و مطیع باشد. مرور این نامه‌ها زنی را نشان می‌دهد که قوی و راست‌قامت در برابر ماموران اِس‌اِس می‌ایستاد و رفته رفته خسته و بیمار می‌شد. نامۀ آخر نوعی نامۀ وداع است. در این نامه به خانواده‌اش اطمینان خاطر می‌دهد که در آخرین لحظه‌های زندگی‌اش به آن‌ها وفادار بوده و از یادشان نبرده است. مرور این نامه‌ها زنی را نشان می‌دهد که قوی و راست‌قامت در برابر ماموران اِس‌اِس می‌ایستاد و رفته رفته خسته و بیمار می‌شد. نامۀ آخر نوعی نامۀ وداع است. در این نامه به خانواده‌اش اطمینان خاطر می‌دهد که در آخرین لحظه‌های زندگی‌اش به آن‌ها وفادار بوده و از یادشان نبرده است. تنها دلخوشی در سال‌های زندان ِ او کتاب‌هایی‌ست که مجاز است بخواند و نیز از خاطرات هم‌بندانش چنین برمی‌آید که ملینا قصد داشته کتابی بنویسد و یادداشت‌هایی هم داشته که از بین رفته‌اند. در یکی از نامه‌های تحریریافته در زندان پراگ چنین می‌نویسد: "یک توالت برای دوازده نفر. لباس‌هایی بدبو، ساس، کثافت و بی‌آبی، غذاهایی غیرمقوی، تنهایی وحشتناک، روزهای بلند ِ بی‌پایان. روحم پژمرد شده است. دیگر نمی‌توانم بگریم. خدایا چگونه از این نفرت خلاص شوم؟" نامه های کافکا به ملینا نامه های کافکا به ملینا کشف نامه‌ها این نامه‌ها را یک دانشجوی لهستانی که پایان‌نامۀ تحصیلی‌اش را در مورد دختر ملینا می‌نوشت، در پروندۀ همسر دوم ملینا در سازمان اطلاعات کشف کرد. به احتمال قوی یانا دختر ملینا از ازدواج دوم، این نامه‌ها را در سال ۱۹۵۰ در رستورانی در پراگ جاگذاشته بود. صاحب رستوران نامه‌ها را تحویل پلیس داد. میان این نامه‌ها، نامه‌هایی وجود داشته از طرف دوستان انگلیسی همسر دوم ملینا و به زبان انگلیسی و خطاب به او. از آن‌جا که این اتفاق همزمان بود با تصیفه‌های استالینسیتی در اروپای شرقی و هر گونه ارتباط با غرب مشکوک بود، پلیس نامه‌ها را در اختیار سازمان امنیت قرار داد. گفتنی‌ست ملینا که از حزب کمونیست اخراج شده بود در سال‌های پس از جنگ خائن محسوب می‌شد. سازمان اطلاعات به جهت کمبود جا، اصل نامه‌ها را از بین برده بود، اما میکروفیلم این نامه‌ها تا به امروز حفظ شده است. گاه احساس میکنم ما دوتن دراتاقی دو در هستیم ودرهای اتاق روبه روی یکدیگر قرار دارند. هریک از ما دسته یکی از درها را به دست گرفته است. یکی از ما چشمکی می‌زند و آن دیگری بلافاصله خودش را پشت در قایم می‌کند. در این هنگام اولی ناچار است حرفی بزند. دومی فورا در را پشت سر خود می‌بندد تا دیگر دیده نشود اما او مطمئن است که در را دوباره باز خواهد، زیرا این اتاق جایی است که شاید نتوان از آن بیرون رفت. ای کاش اولی دقیقا مثل دومی نبود. ای کاش او به آرامی چنان به سامان دادن ومرتب کردن اتاق می‌پرداخت که گویی آن اتاق نیز اتاقی است مثل همه اتاق ها. اما به جای همهاینها او دقیقا همان کاری را می‌کند که دیگری در پشت در خود می‌کند. حتی گاه پیش می‌آید که هردو پشت درهایشان هستند و اتاق زیبا خالی است. تو 38 سال سن داری و آنقدر خسته ای که شاید هیچکس در اثر گذر سالیان عمر به پایت نمیرسد. یا به زبانی درست تر: تو در حقیقت خسته نیستی بلکه ناآرامی و از اینکه گامی بر این زمین برداری هراسان. گویی دامهای بشری موی بر تنت سیخ میکنند و از همین روست که همواره هر دو پایت همزمان در هواست. سرانجام من پرسیدم: "شاید من باید تمام مدت روز را انتظار بکشم؟" تو پاسخ دادی بله و به طرف اشخاصی که در آنجا منتظرت بودند رو گرداندی. پاسخت بدان معنا بود که دیگر اصلا نخواهی آمد و تنها اجازه ای که به من میدهی اجازه ی انتظار کشیدن است. پرسش دیگر بس است. پرسش‌ها در دنیای زیرزمینی خود در خواب خوش غنوده اند. چرا با افسون آنها را آفتابی و آشکار کنیم؟ پرسشها خاکستری و اندوهناکند و پرسنده را نیز چنین میکنند. سرانجام چه زمانی کسی خواهد آمد تا این جهان وارونه را راست کند؟ یادم آمد یک بار یک نفر با لباس، آتشی را خاموش کرد، کت کهنه ای را آوردم و تو را با آن زدم. اما دوباره ما تبدیل شدیم و تو دیگر آنجا نبودی، بلکه من بودم که در آتش می سوختم و من بودم که کت را به خودم می کوبیدم. اما فایده ای نداشت و ترس قدیمی ام تایید می شد که این چیزها آتش را خاموش نمی کند. در همین حال آتشنشانی رسید و تو نجات پیدا کردی. اما مثل همیشه نبودی. مثل روح رنگت پریده بود، مثل گچی که روی سیاهی کشیده باشند. شاید مرده بودی و شاید هم از خوشحالی نجات یافتن بود که در آغوشم از حال رفتی. اما باز هم ما تبدیل شدیم، شاید من بودم که در آغوش کسی می افتادم. نامه کافکا به ملینا میلنا چرا درباره آینده مشترکی می نویسی که هرگز وجود نخواهد داشت و شاید هم به خاطر همین موضوع می نویسی. حتی زمانی که روز غروب در وین در این باره بحث می کردیم حس می کردم به دنبال کسی می گردیم که خوب می شناسیم و برایش دل تنگیم و با زیباترین نام ها صدایش می کنیم اما چطور می توانست جواب مان را بدهد وقتی وجود نداشت، وقتی کسی در کار نبود. نامه های کافکا به ملینا چیزهای کمی قطعیت دارند و یکی این است که ما هرگز باهم زندگی نخواهیم کرد، آپارتمان مشترکی نخواهیم داشت، شانه به شانه نخواهیم بود، سر یک میز نخواهیم نشست و حتی در یک شهر هم زندگی نخواهیم کرد. فکر می کنم منظورم را رسانده باشم، این موضوع همان قدر قطعیت دارد که می دانم فردا بیدار نخواهم شد و به اداره نخواهم رفت. ( خودم باید خودم را بلند کنم! خودم را می بینم که خودم را حمل می کنم، گویی صلیبی سنگین به شکمم چسبیده باشد و در زمین فرو رفته باشد و باید زحمت زیادی به خودم بدهم و قوز کنم و جنازه را کمی بلند کنم)—اما اگر نیروی لازم برای برخاستن کمی بیشتر از توان بشری باشد آن نیرو را به دست می آورم اما تنها در صورتی که برهنه باشم. اما بیدار نشدن صبح را زیاد جدی نگیر، اوضاع تا این حد هم بد نیست. بیدار شدنِ فردا صبح من بسیار محتمل تر از زندگی مشترک دور از دسترس ماست. میلنا، زمانی که به من و خودت فکر می کنی، صدای دریای میان وین و پراگ با آن امواج بلند و سرکش را در ذهن داشته باش و این موضوع را بپذیر. فکر مرگ عذابت می دهد؟ من وحشت عجیبی از درد دارم. نشانه بدی است. خواستن مرگ و ترسیدن از درد نشانه خوبی نیست. اگر این موضوع نبود می شد برای مرگ خطر کرد. آدم مثل کبوتر کتاب مقدس به بیرون فرستاده شده است و چیزی نیافته است و حالا دوباره به تاریکی کشتی برمی گردد.

تهیه خلاصه به کوشش  خانم حدادی