سخن چین 2

یکی گفت با صوفی‌ای در صفا

ندانی فلانت چه گفت از قفا

بگفتا خموش، ‌ای برادر، بخفت

ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

کسانی که پیغام دشمن برند

ز دشمن همانا که دشمن ترند

کسی قول دشمن نیارد به دوست

جز آن کس که در دشمنی یار اوست

نیارست دشمن جفا گفتنم

چنان کز شنیدن بلرزد تنم

تو دشمن‌تری کآوری بر دهان

که دشمن چنین گفت‌اندر نهان

سخن چین کند تازه جنگ قدیم

به خشم آورد نیکمرد سلیم

از آن همنشین تا توانی‌گریز

که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز

سیه چال و مرد‌اندر او بسته پای

به از فتنه از جای بردن به جای

میان دو تن جنگ چون آتش است

سخن‌چین بدبخت هیزم کش است

سخن چینی

تعریف سخن چینی


سخن چنینی، نوعی افشای سرّ و پرده دری و از صفات خبیثه و بسیار پست است و از آن تعبیر به سعایت هم می شود، که موجب کینه و عداوت و دشمنی، بین دو فامیل، یا دو رفیق و یا زن و شوهر می شود.

سخن چینی در آیات

خداوند تبارک و تعالی می فرماید:
(وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَة لُمَزَة)؛

[۱]

وای بر هر عیب جو (و سخن چین) و طعنه زن.
هم چنین می فرماید:
(هَمّاز مَشّاء بِنَمِیم مَنّاع لِلْخَیْرِ مُعْتَد أَثِیم)؛

[۲]

سخن چین و عیب جو، مانع خیر، و ستمگر و گناهکار است.

سخن چینی در روایات

رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نیز می فرماید:
لا یدخل الجنة نمّام

؛ سخن چین به بهشت نمی رود.
هم چنین می فرماید:
الا انبئکم بشرارکم؟ قالوا بلی یا رسول الله قال المشّاؤن بالنمیمة، المفرّقون بین الاحبّه، الباغون للبراء المعایب

؛ می خواهید شما را به بدترین شما آگاه کنم؟ عرض کردند: بلی، یا رسول الله. فرمود: آنان که به سخن چینی می روند و میان دوستان جدایی می افکنند و برای پاکان عیب جویی می کنند.
پس باید کسی را که از دیگران بدگویی و سخن چینی می کند، نهی از منکر نمود.

دستان پدر

دستانش از فشار زیاد کار زبر و زمخت شده‌اند
دلش نمی‌آید دست نوازش بر سر و صورت ظریف کودکانش بکشد
همه فکر می‌کنند احساس ندارد
ولی هیچکس نمی‌تواند شرافت او را وصف کند
او یک کارگر است، او یک پدر است

خیال پدر

خیال پدر (سهراب سپهری)

شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال

خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت

رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

درعالم خیال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

موی سیاه او شده بود اندکی سپید

گویی سپیده از افق شب دمیده بود

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار

دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

از خود برون شدم به تماشای روی او

کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا

اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

بخشیدن

بخشیدن دل بزرگ میخواد نه توان مالی……

«همه میتوانند پولدار بشوند اما همه نمیتوانند بخشنده باشند

پولدار شدن مهارت است اما بخشندگی فضیلت»

«همه میتوانند درس بخوانند اما همه فهمیده نیستند

باسوادشدن مهارت است اما فهمیدگی فضلیت»

«همه بلد هستند زندگی کنند اما همه نمیتوانند زیبا زندگی کنند

زندگی عادت است اما زیبا زیستن فضیلت»

بخشیدن پیشکش ، گاهی دادن حق کسی از یک سازمان را هم نمی توانند بخوبی انجام دهند و ندانسته هم حق الناس را به گردن خود انداخته هم دل دیگران را می رنجانند.