سخن چین 2
یکی گفت با صوفیای در صفا
ندانی فلانت چه گفت از قفا
بگفتا خموش، ای برادر، بخفت
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت
کسانی که پیغام دشمن برند
ز دشمن همانا که دشمن ترند
کسی قول دشمن نیارد به دوست
جز آن کس که در دشمنی یار اوست
نیارست دشمن جفا گفتنم
چنان کز شنیدن بلرزد تنم
تو دشمنتری کآوری بر دهان
که دشمن چنین گفتاندر نهان
سخن چین کند تازه جنگ قدیم
به خشم آورد نیکمرد سلیم
از آن همنشین تا توانیگریز
که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز
سیه چال و مرداندر او بسته پای
به از فتنه از جای بردن به جای
میان دو تن جنگ چون آتش است
سخنچین بدبخت هیزم کش است