داغ جوان
تا حالا دیدی که وسط روز یهو آسمان به هم بریزه و طوفان بپا شود و هوای تاریک بشه؟ و آدمی احساس ترس و وحشت کنه؟ بخصوص بچه ها مات و مبهوت شوند که چه اتفاقی افتاده که وسط روز یه مثل شب تاریک شده...
چنین اتفاقی در خانواده و فامیل ما افتاده طوری که اینگار جهان برای ما تاریک شده و غم های دنیا مثل باران روی سر ما باريدن گرفت.
جوان برومند و تنومند خوابیده بود که فردا بیدار بشه و روز تازه ای آغاز کند ولی در خواب مسیرش را تغییر داد و به سمت فردا نرفت. در خواب نفس هایش خاموش شدن بود و آرام و بی حرکت خوابیده بود ولی این آرامش او طوفانی مهیب در خانواده ما ایجاد کرد .
خاموش شدن نفس های امیرحسین عزیز همه را در بهت فرو برد. در این چند سال همه تلاش اش را کرد تا دانشگاه را تمام کرده و خدمت سربازی را هم به پایان برساند تا مثل همه جوان ها شریک زندگی پیدا کند تا به آرزوهای جوانی اش برسد. خانه را برای پدر و مادرش تعمیر و بازسازی کرد ولی اولین مهمانی بعداز اتمام بازسازی، مهمانی خداحافظی همیشگی فامیل با امیرحسین بود.
چقدر ذوق و شوق داشت هر چه زودتر همه را دعوت کند به خانه ..
او مثل یک پرنده زیبا از زمین خاکی پرواز کرد و در آسمان ها به آرامش ابدی رسید. باورش برای همه سخت بود. پدر بزرگ پیرش با عصا به مجلس عزای نوه ای آمده بود که علاقه اش به همدیگر مثال زدنی بود . اشک های باصدای پدر بزرگ دل همه را به درد می آورد . عموهایش یکطرف، خاله هایش یک سمت ، بزرگ و کوچک در داغ فراقش می سوزند و کاری نمیشود کرد.
چقدر این دنیا نامهربان است. چقدر باید تلخی ها را به کام همه چشاند.
خدا به هیچ خانواده ای داغ جوان نشان ندهد .