شاعرِ عاشق که با شعر و غزل سر می کند

شکوه هارا با قلم بر جان دفتر می کند

می نویسد از فراق و میکشد آه از جگر

گاه گاهی نیمه شبها دیده را تر می کند

گاه گاهی با نخِ غم وصله بر دل می زند

گاه گاهی کُنج لبها خنده پَرپَر می کند

خسته از دستِ رفیقانِ سر کویش که شد

زندگی را در "اتاق" شعر "آذر"می کند

شعر یعنی اینکه اتش بر جگر دارد ولی

خنده ها بر روی لب در شام آخر می کند

این دل دیوانه خود باز شکاری بود و لیک

دوستی و همنشینی با کبوتر می کند

شاعرِ افتاده از یارش جدا در پشت بام

درد و دل با کهکشان و دُب اکبر می کند.