سفر رفتم که از یادم بری اما...
آخر هفته پیش بود که رفیقم زنگ زد و گفت چند روز بریم شمال.
با خبرهایی که از ورود گرد و خاک و آلودگی هوای تهران آمده بود گفتم که چه بهتر که دو سه روز بریم هوای پاک و فضای آرام شمال.
سفر خوبی بود هر چند جاده هراز کمی شلوغ بود. برای فرار از ترافیک تونل تکاور و گزنگ به سمت لاریجان رفتیم. از کنار کوه دماوند و پای قله دماوند حرکت کردیم و تجربه بسیار جالب و خوبی بود.
پنجشنبه صبح زیر باران ریز و زیبای بهاری به گردش محله رفتیم و حس بسیاری خوبی داشت وقتی زیر باران راه می رفتیم و خیس می شدیم ولی سرما آنقدر نبود که اذیت شویم.
ظهر کمی احساس خواب داشتم چون شب قبل زیاد نخوابیده بودم. گفتم یک ساعتی بخوابم تا سرحال تر شوم. تازه چشمم گرم شده بود که گوشی زنگ خورد و گفتن یکی از پرسنل در محل کار حالش بد شده که گفتم من مسافرت هستم . چون پنجشنبه ها تعطیل است و موظفی اداری نیست.
خلاصه مجبور شدم به این و آن زنگ بزنم و مرتب جویای حالش شوم. نه توانستم بخوابم و نه سر ناهار راحت ناهار خوردم . تمام فکر و ذهنم ماندا بود پیش اون بنده خدا.
با خودم گفتم بعداز مدت ها دو روز اومدیم سفر ، نشد دور از اشتغال ذهنی و نگرانی به گردش و تفریح برسیم.
وقتی متوجه شدم حالش رو به بهبودی است خیلی خوشحال شدم.
آرزو کردم هیچکس بیمار نشود و همه بیمارستان و پزشکان بیکار شوند.